یا زهرا
خواست خداست که مزارت تا الآن مخفی مانده
چون اگر قرار بود قبر تو نیز مثل عزیزانت اینگونه باشد
غیرت ما اجازه نمیداد ملعون های ظالم را سر نبریم و دنیا را به هم نریزیم
امروزه نوروز بزرگترين جشن باستاني ايرانيان است. گستره ي اين جشن نه تنها در ايران كه در ميان تيره هاي گوناگون آرياييست. چه در كردستان و چه در آذرآبادگان و چه در تيره ي بلوچ و فارس و لر و.... اين جشن با شكوه بزرگ و درخوري برگزار ميشود. و اين همان چيزيست كه ايرانيان و تيره هاي آريايي براي يكپارچگي نيازمندند.
نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاري در جهان بوده است. نوروز بهارانه اي است كه روايت هاي تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، براي ديدار سامان زندگي و روزگار بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا وسركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان اندوهگين وناراحت به جايگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده چشم براه مي نشينند.
چو خورشيد تابان ميان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
بجمشيد بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
همچنين گفته شده كه اهريمن ، بلاي خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و درپايان او را شكست داد . آنگاه خشكسالي، قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و خجستگي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است.
سر سال نو هرمز فروردين
بر آسوده از رنج روي زمين
بزرگان به شادي بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بما ماند از آن خسروان يادگار
همانگونه كه گفته شد‚ يكي از كاربرد هاي تخت جمشيد برگزاري جشن نوروز در آنجا بوده در اينجا به برخي تفصير هاي اساطيري نوروز اشاره ميشود :
يكي از آنها باورمندي به فرود آمدن فروهرها در نوروز است. باور ديگر اين است كه در نوروز فروهر انسان از آسمان به زمين آمد و در كالبد انسان جاي گرفت و در اين روز فروهر درگزشتگان به زمين باز ميگردد.
در اسطوره ديگر آمده است نوروز اولين روز پادشاهي جمشيد پس از ساختن قصري با شكوه است و اسطوره ديگر نوروز را روزي ميداند كه جمشيد واحد هاي اندازه گيري را تايين نمود. واحد اندازه گيري طول 1 بند انگشت (اينچ) در تخت جمشيد به كار ميرفته كه هر واحد آن برابر 2.2 سانتيمتر بوده.
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان از او يكسره راست همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه هاي بسيار ساختند و سيم و زر از معادن بر آوردند و ديباي ابريشمي بافتند كه آن روز ، روز اول « حمل » بود . پس جشني بر پا ساخته و نوروزش نام نهاد تا هر سال چو فروردين آيد ، آن روز را جشن گيرند.
در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در به دو گونه زير بوده است :
آرياييها در روزگاران باستاني داراي دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما دارای دو ماه و فصل گرما دارای ده ماه مي شد . ولي پس از مدتي ، تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشنها را آغاز سال نو گفته مي شد. در جشن نخست كه به هنگام آغاز فصل گرما يعني به هنگامي كه گله ها را از آغل به چمنهاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره ی گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز مي شد . در اين روزها گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر پايه شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به ريختی كه اكنون بر ما نمايان نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
جشن نوروز شش روز پشت سر هم دنبال ميشد و در اين روزها ، سلاطين بار عام مي دادند و مهتران خاندان خود را به ترتيب مي پذيرفتند و به حاضران عيدي مي دادند . در روز نخست سال مردم زود از خواب برمي خواستند ، به كنار نهرها و قناتها و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي گويند ، شكر يا عسل مي خورند و براي حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.
گرد آوری: گروه گردشگری سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/turism.html
گرد آوری: گروه گردشگری سایت تبیان زنجان

امید کردستانی
مدیر بازرگانی، سهامدار و معاون ارشد کمپانی “گوگل” (Google)

حسین اسلامبلچی
رئیس بزرگترین شرکت مخابرات در امریکا یعنی شرکت پر آوازه “AT&T”

انوشه انصاری
موسس و مدیر کمپانی بزرگ “Telecom Technologies” امریکا و اولین زن فضانورد
ایرانی

فریار شیرزاد



















مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا
امروزه نوروز بزرگترین جشن باستانی ایرانیان است. گستره ی این جشن نه تنها در ایران كه در میان تیره های گوناگون آریاییست. چه در كردستان و چه در آذرآبادگان و چه در تیره ی بلوچ و فارس و لر و.... این جشن با شكوه بزرگ و درخوری برگزار میشود. و این همان چیزیست كه ایرانیان و تیره های آریایی برای یكپارچگی نیازمندند.
نوروز، جشن ایرانیان از روزگاران كهن پر شكوه ترین جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای است كه روایت های تاریخ درباره پیدایش آن بسیار گوناگون است نوروز جشن شروع فروردین یا « فرودگان » است كه یاد آور اجداد و نیاكان ما بود و چنان می پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، برای دیدار سامان زندگی و روزگار بازماندگان به زمین فرود می آیند و در خانه و آشیانه خویش سرگرم تماشا وسركشی می شوند . اگرخانه روشن و پاكیزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمی گردند. اما درغیر اینصورت ، آنان اندوهگین وناراحت به جایگاه خویش باز می گردند وتا سال آینده چشم براه می نشینند.
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران روز را روز نو خواندند
همچنین گفته شده كه اهریمن ، بلای خشكسالی و قحطی را بر زمین فرو نشانید . اما جمشید به جنگ با اهریمن پرداخت و درپایان او را شكست داد . آنگاه خشكسالی، قحطی ونكبت را بر روی زمین از ریشه بخشكانید و به زمین بازگشت با بازگشت ویدرختان و هر نهال و چوب خشكی سبز شدند . پس مرد م این روز را « نوروز » خواندند و هر كس به یمن و خجستگی در تشتی جو كاشت و این رسم سبزه نشانیدن در ایام نوروز از آن زمان به امروز باقی مانده است.
سر سال نو هرمز فروردین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
بما ماند از آن خسروان یادگار
همانگونه كه گفته شد‚ یكی از كاربرد های تخت جمشید برگزاری جشن نوروز در آنجا بوده در اینجا به برخی تفصیر های اساطیری نوروز اشاره میشود :
یكی از آنها باورمندی به فرود آمدن فروهرها در نوروز است. باور دیگر این است كه در نوروز فروهر انسان از آسمان به زمین آمد و در كالبد انسان جای گرفت و در این روز فروهر درگزشتگان به زمین باز میگردد.
در اسطوره دیگر آمده است نوروز اولین روز پادشاهی جمشید پس از ساختن قصری با شكوه است و اسطوره دیگر نوروز را روزی میداند كه جمشید واحد های اندازه گیری را تایین نمود. واحد اندازه گیری طول 1 بند انگشت (اینچ) در تخت جمشید به كار میرفته كه هر واحد آن برابر 2.2 سانتیمتر بوده.
چون از امیری جمشید 421 سال گذشت ، جهان از او یكسره راست همی آمد .ایران و ایرانیان هم مطیع و مرید او شدند تا بفرمود گرمابه های بسیار ساختند و سیم و زر از معادن بر آوردند و دیبای ابریشمی بافتند كه آن روز ، روز اول « حمل » بود . پس جشنی بر پا ساخته و نوروزش نام نهاد تا هر سال چو فروردین آید ، آن روز را جشن گیرند.
در میان اقوام آریایی كه وارد ایران شدند ، جشن سال نو در به دو گونه زیر بوده است :
آریاییها در روزگاران باستانی دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما دارای دو ماه و فصل گرما دارای ده ماه می شد . ولی پس از مدتی ، تابستان دارای هفت ماه و زمستان دارای پنج ماه شد . در هر یك از این دو فصل جشنی برگزار می كردند كه هر دو این جشنها را آغاز سال نو گفته می شد. در جشن نخست كه به هنگام آغاز فصل گرما یعنی به هنگامی كه گله ها را از آغل به چمنهای سبز و خرم می كشانیدند و از دیدن چهره ی گرمابخش خورشید شاد می شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز می شد . در این روزها گله را به آغل باز می گرداندند و با توشه های اندوخته از آنها نگهداری می كردند . بر پایه شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتی به هنگام تدوین بخش كهن اوستا نیز در آغاز بهار بر پا می شده و شاید به ریختی كه اكنون بر ما نمایان نیست آن را در برج مزبور ثابت نگاه می داشتند .
جشن نوروز شش روز پشت سر هم دنبال میشد و در این روزها ، سلاطین بار عام می دادند و مهتران خاندان خود را به ترتیب می پذیرفتند و به حاضران عیدی می دادند . در روز نخست سال مردم زود از خواب برمی خواستند ، به كنار نهرها و قناتها و خود را می شستند و به یكدیگر آب می پاشیدند و شیرینی تعارف می كردند . صبح قبل از آنكه كلامی گویند ، شكر یا عسل می خورند و برای حفظ بدن از نا خوشی ها و بدبختی ها روغن به تن می مالیدند.
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است..
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
' دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است
پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان
خود به صحرا رفت, در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و
دخترک را از اربابش خرید, پس از مدتی که با کنیزک بود. کنیزک بیمار شد و
شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور, پزشکان ماهر را برای درمان او به
دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است, اگر او درمان
نشود, من هم خواهم مرد. هر کس جانان مرا درمان کند, طلا و مروارید فراوان
به او میدهم. پزشکان گفتند: ما جانبازی میکنیم و با همفکری و مشاوره او
را حتماً درمان میکنیم. هر یک از ما یک مسیح شفادهنده است. پزشکان به دانش
خود مغرور بودند و یادی از خدا نکردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به
ایشان نشان داد. پزشکان هر چه کردند, فایده نداشت. دخترک از شدت بیماری مثل
موی, باریک و لاغر شده بود. شاه یکسره گریه میکرد. داروها, جواب معکوس
میداد. شاه از پزشکان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد
به گریه نشست. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا کرد.
گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی میدانی. ای
خدایی که همیشه پشتیبان ما بودهای, بارِ دیگر ما اشتباه کردیم. شاه از جان
و دل دعا کرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به
خواب رفت. در خواب دید که یک پیرمرد زیبا و نورانی به او میگوید: ای شاه
مُژده بده که خداوند دعایت را قبول کرد, فردا مرد ناشناسی به دربار میآید.
او پزشک دانایی است. درمان هر دردی را میداند, صادق است و قدرت خدا در
روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام
طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش
سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه میدرخشید. بود و
نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی که شاه در رؤیای مسجد دیده بود در
چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود
اما بسیار آشنا به نظر میآمد. گویی سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان
یکی بوده است.
شاه از شادی, در
پوست نمیگنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بودهای نه کنیزک. کنیزک,
ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با
احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشک
را پیش کنیزک برد و قصة بیماری او را گفت: حکیم، دخترک را معاینه کرد. و
آزمایشهای لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و
حال مریض را بدتر کرده, آنها از حالِ دختر بیخبر بودند و معالجة تن
میکردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر
بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقی
پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
درد
عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق
ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا میداند. حکیم به شاه گفت: خانه
را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من میخواهم از این دخترک
چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حکیم ماند و دخترک. حکیم آرام آرام از دخترک
پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته
بود و میپرسید و دختر جواب میداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از
بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر
تند شد و صورتش سرخ شد. حکیم از محلههای شهر سمر قند پرسید. نام کوچة
غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد. حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی
دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد
شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان میکنم. این راز را با
کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از
خاک میروید و سبزه و درخت میشود. حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر
آگاه کرد و گفت: چارة درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا
بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه
دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را
ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را
برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیهها و طلاها را برایت
فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی
دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها کرد و
شادمان به راه افتاد. او نمیدانست که شاه میخواهد او را بکشد. سوار اسب
تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیهها خون بهای او بود.
در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حکیم او را به
گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانههای طلا را
به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد. حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک
را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر
ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد.
آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف میشد. پس از
یکماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل
دخترک سرد شد:
عشقهایی کز پی
رنگی بود
عشق نبود عاقبت
ننگی بود
زرگر جوان از دو
چشم خون میگریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش
دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافة
خوشبو خون او را میریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او
را میکشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را میریزند.
ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند
صدا در کوه میپیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمیگردد. زرگر آنگاه لب
فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر
چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی
که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازهتر میکند مثل غنچه.
عشق
حقیقی را انتخاب کن, که همیشه باقی است. جان ترا تازه میکند. عشق کسی را
انتخاب کن که همة پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و
مگو که ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد کریمان و بخشندگان بزرگ
کارها دشوار نیست